چیزایی که دوست دارمو خاطراتم
مراسم تو سالن سینما بهمن بود.همه پشت در وایستاده بودیم که درو باز کنن.فقط اقوامو دوستای خواننده رو راه می دادن داخل.منم اعصابم خورد شد.آخه خسته شده بود. رفتم جلو گفتم:آقا ببخشید منم جی اف محسنم.میشه بیام تو؟!!!!! خلاصه.بعد اخمو تخم یارو درو باز کردن همه رفتیم تو. ای ی ی ی ی...مراسم بد نبود.احمدم وسط مراسم اومد پیشمون.بیچاره همش میخواست شیطونی کنه ولی نیوشا نمیزاشت.آخر احمد گفت:قر تو کمرم خشکید!!!!! بعد از مراسم منو نیوشا هوس ازاین ساندویچای ۱۰۰۰تومانیه سر چهارراه کردیم(همونا که معلوم نیست توش چی میریزنو اصلا تمیز نیستن).احمدم برامون گرفت. جونم براتون بگه........ تولد مهران و که یادتونه قبلا خبرشو داده بودم.خوب مهران در اصل متولد ۱/۱۱/۶۶ هستش.اما چون تولدش تو محرم می افتاد واسه همین زودتر جشنشو گرفت. جمعه ۲۰ آذر تولد گرفت.مراسم تو تالار گلریزان بود.قرار بود غروب باشه اما از قبل یکی دیگه واسه غروب وقت گرفته بود.واسه همین به ما تالارو واسه صبح دادن.همینشم به خاطر این بود که صاحبش بابامو میشناخت.مراسم شد از ساعت ۱۰ تا ۳ بعد از ظهر.واسه ناهارم ساندویچ اولوویه داد(ها؟مگه چیه؟دامادیش که نبود ناهار بده).به صاحب تالار گفتیم مهمونی خونوادگیه.تولد یکی از بچه هاست.چون یکی از بزرگای فامیل مرده خونواده ها نمیان!!!! جای شما خاالیییییییی.خیلییییی خوش گذشت.همه ی دوستای چتی مونم بودن.البته اونا که مارو نمیشناختن کی هستیم.ولی مهران همه ی اونارو به ما معرفی کرد.اینقدر با مزه بودن.اصلا فکر نمیکردم اینجوری باشن.همشون مثل بچه با ادبا یه گوشه نشسته بودن.خیلی خجالتی بودن.جز یکیشون که اسم اصلیشو نمیدونم ولی اسم ای دیش محبت بود.اون خیلی میرقصید. یه بارم دووید که دست وحیدو بگیره که بیاد برقصه یهو سگک(درست نوشتم؟؟ببخشید دیگه) کمربندش شکست پرید تو هوا!!!!!بیچاره همه بهش خندیدن. تعدادمون کم بود.۳۰ نفر بودیم.اما خوش گذشت.ارکس اولی زیاد خوب نبود.همش آهنگای ملایمو آروم میزد.اما ارکس دومی که ساعت ۲ اومد عااااااااالی بود.حسابی ترکوند. مهران واسه این جمعیت کم ۱۰ کیلو کیک سفارش داده بود.حالا به من میگه تو کیکو بیار!!!!!گفتم مهران جان یه رحمی به من بکن.منه فنچول خم میشم اینو بلند کنم.خلاصه کیکو محسن آورد.عوضش رقص چاقو رو من کردم. همون اول ارکس گفت این چاقو شاد باشم میخوادااا.(دمش گرم خیلی هموامو داشت)مهران ۳ دفعه هربار ۵ تومان بهم داد.قبول نمیکردم.بار سوم بهش دادم.این محسن نامرد(اسم ارکسمون محسن بود.من از قبل میشناختمش.خودم به مهران گفتم اینو بیاریم)وسط رقص به مهران میگه:عجب دافه کوچولویی داریا.ازاین خانوم باید بترسی.(نامرد) تو این مراسم یکی از دوستای مهران اومده بود که آهنگساز بود.فقط نمیدونم چرا سیبیل داشت!!!ولی بامزه بود.وقتی مهران بهم پول میدادو من قبول نمیکردم میخندیدو داد میزد می گفت:ایول چاقو رو نده.آخر مراسم گیتار ارکسو گرفت گفت میخوام آهنگ زن زیبارو بزنم همه بیان وسط برقصن.منو نگار چون وسط خیلی شلوغ بود با هم یه گوشه تانگو رقصیدیم. بعد از مراسم من ـ مهران ـ دختر خاله ی احمد و نیوشا با ماشین نگار برگشتیم.اول رفتیم دختر خاله احمدو برسونیم که خونش دورتر بود.تو کوچشون دایی مهران بود.(مهران حتی مامانو باباشم نمیدونستن که مهران داره واسه مراسمش جشن میگیره.رابطش با خونوادش خوب نیست.وسایل کوهنوردیشو آورده بود که وقتی رفت خونه بگه کوه بودم.اگه خونوادش می فهمیدن اذیتش میکردن.واسه همین اگه داییش مهرانو با کت و شلوار می دید میفهمیدو چون فوضوله میرفت به مامانش میگفت). خیلی خنده دار بود.همه دست پاچه شده بودیم.دختر خاله ی احمد که پیاده شد و رفت.منو مهرام پشت نشسته بودیم.مهران رو صندلی خوابید و منم کاپشن مهرانو انداختم روش.خلاصه از کنار داییش گذشتیم.اونم مهرانو ندید.تازه سلامم کردیم. خرس گنده سرشو گذاشته بود رو پام.خوشم نیوم.زود کاپشنو از روش برداشتم گفتم پاشو بشین.تموم شد.وقتی نشست کاپشنو انداخت بینمون بعد دستمو گرفت. وااااااای خیلی عصبانی شده بودم.اما پیشه نیوشا و نگار نمیتونستم چیزی بهش بگم.خیس عرق شده بودم.چون نمیتونست پیشه بقیه هر حرفیرو بزنه با موبایلش می نوشت بهم میداد بخونم.گیر داده بود میگفت نرو خونه.شب همه میخوایم باهم بریم ناهار خوران توهم بیا.گفتم ببینم چی میشه.دیگه بقیشم مهم نیست.آخرم نرفتم.اونقدر خسته بودم که خوابیدم خلاصه خیلی خوش گذشت.جای همه دوستان خالی.فردای مراسم مهران به نیوشا گفت که علی(همون آهنگسازه)از نگین خوشش اومده.جمعه که میریم کوه اونم میاد.نیوشا هم سریع آنتن شدو خبرارو به من داد.اون هفته جمعه من کوه نرفتم.اونم به مهران زنگ زد.گفت خواهر زن داییت اومده؟مهرانم گفت نگین نمیاد.اونم گفت پس بیخیال.منم نمیام. ذیگه نمیدونم چی بگم.خونه نیوشام.همین الان مهران ایجا بود.هی اذیتش میکردم میرفتم سر پنجره بعد میدوییدم سمت مهران میگفتم بجم برو فلانی اومده دمه در.یه بار که مهران کفشاشم پوشیده بود که بره.گفتم بیا خالی بستم.بعد نامرد آروم زد رو صورتم.گفت خوشت میاد اذیتم کنی؟گفتم آره خیلی کیف میده. دیگه همین. امتحانا هم که شروع شده.خدا کنه نمرهام مثل همیشه بشه. راستی مسلم.تبریک میگم.شیرینی یادت نره.چون اطمینان ندارم به راست و دروغ بودن حرفت باید همونطور که قول دادی شیرینیشو تو کوه همراه خانومت بدی دیگه نمیدونم چی بگم. یا علی از قالبم بدم میاد خیلی زشته تازه همینم بعد از ۳ ساعت گشت و گذار تو ای سایت و اون سایت پیدا کردم فقط به خاطر شما عوض کردم ولی من قالب خودموووو میخواااااااااااااااااااام این زسته من اومدممممممممممممممممممممممم بالاخره بخت وبلاگم باز شد وای اینقدر دالم تنگ شده بوووووووووووووووود جاتون خالی.تو این مدت اتفاقات زیادی برام پیش اومد.طوری که زندگیم تغییر کرده.کاملا عوض شدم. ولی وجدانن خوب شدم.دیگه کله خر نیستم. ولی یکم بی ادب شدم نمیدونم از کجا شروع کنم.اخه خیلی زیاده.پس مجبرم همه رو قاطی پاتی بگم. خوب برنامه های تفریحی مون که همیشه ادامه داشت. همیشه هم من و نیوشاو مهران و وحید(پسر عمه مهران)محسن(یکی دیگه پسر عمه مهران)بودیم.یه ۲-۳ باریم نگارهم باهامون اومد. آخه نگار هم گرگات خونه خریدو دیگه اینجا زندگی میکنه. بزارین از محسن بگم(متولد ۶۳.پررو.هرزه.چشم چرون) .تو شبایی که منو نیوشا همیشه بعد از افطار میرفتیم بیرون یه شب که از سینما اومدیم ماشین تو راه خراب شد منم به مهران زنگ زدم گفتم بپر بیا پیشمون ماشین خرابیده تو راه موندیم(ساعت ۱۲ شب بود)اونم چون پیشه پسر عمه هاش بود با محسن و وحید اومد. از اون روز به بعد همیشه با اونا میرفتیم تریا جنگل!!!!(همون صفا سیتی خودمون) یه مدتی محسن به نیوشا گیر داده بود(بااینکه میدونست ازدواج کرده)نیوشا هم کلافه شده بود.به مهرانم نمیتونست بگه چون به هر حال ممکن بود رابطه چندتا دوست بهم بخوره. بعد از ندا نوبت من رسید.شمارمو از گوشی ندا برداشته بود.من چون خیییلی کم جوابشو میدادم زود بیخیال شد.بهونمم درس بود.میگفتم وقت ندارم.باید مشقامو بنویسم. یکی دیگه از عیب های محسن چشمای باباقوریشه.وقتی نگات میکنه انگار داره انگار........ منم به مهران گفتم.البته خودشم متوجه شده بود. خلاااااصه.محسن به دلیله رعایت نکردن شعونات اخلاقی از گروه حذف شد.(بین چندتا دوست نباید چنین رفتارایی باشه.وقتی ما با اونا میرفتیم بیرون یعنی بهشون اعتماد کردیم.نباید بیجنبه بازی درمیاورد) حالا وحید: متولد فروردین ۶۴.عیییییییییین خودمه.با سیاست و آبزیرکا.کوچولو موچولو.قیافشم عین خرگوشه.خیلیم شیطونه. اخلاقش:اخمو در عین شیطون بودنش.شکموووووووو(همه خوراکیایه منو میخوره همش).محافظه کار.مودب.کلا مثل منه.چون فروردینیه. حالا مهران: کشته مارو دیگه.عین پیرمردا غر میزنه و ازهمه چیز ایراد میگیره.از ماجراهای قبل که خبر دارین!!!تغریبا همونه.اما بهتر.از موقعی که مدرسه ها باز شده تا الن فکر کنم فقط ۲ یا ۳بار دیدمش. آخرین خبریم که ازش دارم اینه که میخواد واسه تولدش یه جشن حسابی بگیره نیوشا: مثل قبل.تنبل.جیغ جیغو.غرغرو(کلا این صفتو همه مون داریم!!)هنوز در انتظار نینی دار شدنه نانازشو دزدیدن اسمشم قرار شد بزاریم تربچه قوبونش بشم حالا خودددددددمممممممم: دیگه خودمو دارم میکشم اینقدر درس میخونم.به جونه شما اگه دروغ بگم.همیشه هم با مدیره مدرسه دعوا دارم. اخه ببینین:من میرم مدرسه غیر انتفاعی.کلی پول میدم.یعنی حقوقه معلمو من دارم میدم.اونوقت معلم باید مثل شمر بیاد تو کلاس واسه من غرغر کنه؟؟؟؟؟؟؟؟بیخوووود دیگه دیگه دیگهههههه..... یادم نمیااااد اهاااااااااااااااااااا.موهام بلند شده و های لایت کردم. قوبونه خودمم میشم. وای ویالن رو یادم رفت بگم.تونستم خودمو بالا برسونم.تا حدی که استاد همیشه از تکنیکم تعریف میکنه. همین وااای به خدا اینقدر دلم واسه دوستام تنگیده بوووووووووووووووود. ببخشید اگه ناراحتتون کردم. شرمنده. نیوشا کشت منو.میرم آماده بشم. دوستون دارم. یا علی سلام اینقدر تنبل شدم که ۱۰۰ بار خواستم بیام اپ کنم اما نشد. این ۲هفته رو همش مریض بودمو وقتم به رفتن به دکتر و سونوگرافی و ......میگذشت. وای چقدر سخت بود.از اول ماه رمضان تا الانم فقط یک روز روزه گرفتم که اونم آخرش از حال رفتم چقدر بد.دوست دارم روزه هامو بگیرم اما نمیشه این روزا خیلی اتفاق افتاد.نمیدونم چطور توضیح بدم. گفته بودم که چند وقته مهران به من اس میده.البته اس ام اساش بی منظور بود.حرفای خیلی معمولی. اما من چند وقت بود احساس کردم که مهران فکر میکنه که من بهش علاقه دارم.اینو یکبار نیوشا هم بهم گفته بود.منم عصبانی شدم و میخواستم هرطور شده بهش بفهمونم که ازاین خبرا نیست چند بار واسه سحر اس میدادو تک میزد تا بیدار بشم.دیگه جواب اس ام اساشو نمیدادم.آخه دلم نمیخواست چنین فکری بکنه. یه شب بعد از سحر این اس رو بهم داد: خوشم میاد هیچوقت دلت تنگ نمیشه.فقط من باید همش اس بدمو تک بزنم.یکم با احساس تر باش.تو وبت نوشته بودی که نمیتونی احساستو به کسی بفهمونی.میتونی ولی نمیخوای.چون هیچ احساسی نداری.بهت بر نخوره منظورم نسبت به منه.یا اینکه.....هیچی بای.نماز روزه هم قبول باشه. منمن شارژم زیاد نبود.اما خیلی دلم میخواست دیگه اونروز همه چیو تموم کنم.بهش تک زدم. اونم دوباره اس داد:حیف که با ۱۴۴ شارژ کردم.وگرنه شارژ میفرستادم.فردا شارژ میفرستم.شما دخترا فقط بلدین آدمو اذیت کنین.فکر کنم از این کار لذت میبرین.آره؟نامرد با موبایل مامان اس دادم:سلام.کدوم کار؟اگه منظورت اذیت کردن و حرص دادنه اره.من واقعا لذت میبرم. ـ نگفتم تایید کن.گفتم منم میدونم ـ شاید شما کم صبرین.همه چی که راحت یه دست نمیاد.برو ببین بهنود تاحالا از دست من چی کشیده.شب بخیر ناز نازو ـ خوبه پس منم باید مثل بهنود بصبرم.تو این ۳سال چرا نفهمیدی.هان؟پس من باید یک ساله دیگه صبر کنم تا بشم مثل بهنود؟یعنی باید من راه اونو برم؟آفرین.خوب حالمو گرفتیمنو بگو دلمو به کی خوش کردم.خدا رو شکر از این که ۵شنبه میخواستم یه چیزی بهت بگم اما نگفتم.وگرنه عذاب وجدان میگرفتم.اشکال نداره خدا منو دوس داشت.(احمق.مثل بچه ها صحبت میکنه ) ـ چیو باید تو این ۳سال میفهمیدم؟؟؟؟؟شما تو این مدت اینقدر سرتون شلوغ بوده و سرگرم بودین که اصلا یاد ما نبودین.الان که همه گذاشتن رفتن و تنها شدین دوباره فیلتون یاد هندوستان کرده و یادتون افتاده ماهم زنده ایم. ـ من از همون اول دوستون داشتم.هروقت میخواستم حرفی بزنم یه جوری با آدم تا میکردی که آدم میترسید حرفی بزنه.خودتم نه که با هیچکسحرف نمیزنیو چت نمیکنی؟ولی میدونم مقصر من بودم.نمیدونم جای بخشش داره یا نه.نگین حرفیو که خیلی وقته تو دلمه بهت گفتم ـ چت یه دنیای مجازیه و فرق میکنه.بهنود هم واقعا برام مثل یه برادره نه بیشتر.درضمن ما خانواده هامونم همدیگرو میشناسن و میدونن که چیزی بینمون نیست.شما هم اگه میخواستین میتونستین خیلی پیش تر از این مثل اون برادرم بشین ـ اهان جوابمو گرفتم.یعنی الان نمیخوام و الان دیگه نمیشه دوستون داشت چون آقا بهنود هستن؟چون خونواده هاتون با هم آشنا هستنو ما غریبه ایم.من تو خونه ی شما با امیر حسین تون مقایسه میشم.من دلم میخواد خودم باشم نه اینکه کسی رو جلوم قرار بدن. ـ من قصد ناراحت کردن شمارو ندارم.خیلیم براتون ارزش قاییلم.اگرم ناراحتتون کردم عذر میخوام.فقط نمیخوام یه طرفه تصمیم بگیری.روی ما به هم باز شده.این حرفا هم باید همون ۳ساله پیش زده میشد.الان دیگه فایده ای نداره.یه چیزایی رو نمیشه فراموش کرد. ـ میدونم.دارم پاش میسوزم. خدا کنه همه چی تموم بشه.دیگه حوصله ندارم بیخود ظاهرمو نشون بدم.فرداشم مهران شارژ فرستاد .منم چون تازه از کلاس زبان اومده بودم هنوز جوگیر بودم باهم انگلیسی حرف زدیم.آخرم میخواستم دیگه باهاش صحبت نکنم گفتم تازه از کلاس زبان اومدم خیلی خستم خوابم میاد. اونم گفت تو همینجوری با این زبونت ۱۰ نفرو حریفی.دیگه کلاس رفتنت چیه؟ ****************************** این چیزارو نمیخواستم تو وبم بنویسم.به نظرم خیلی بی ارزشه.اما نیوشا اصرار داشت که بنویسم.میگفت بزار بچه هات بدن بخونن و بخندن این نیوشا هم دیگه منو کشت.دیوونست.هر روز ماشینو میگیره منم مجبور میکنه میگه بریم بیرون.بابا حالم بهم خورد دیگه.یعنی نمیشه من یه بار بعد از افطار تو خونم باشم؟؟؟!؟!! راستی تو ماه رمضان کلاس ویالن رو کنسل کردم.آخه روز اول که روزه گرفتم حالم بد شدو نتونستم برم. نماز روزه هاتون قبول یا علی همش هم تریا جنگل.خوب چیکار کنیم.سه تاییمون بیکاریم دیگه.هر روز باید بریم بیرون. پنج شنبه که نیمه شعبان بود رفتیم کنسرت حمید عسگری. بازم خودمون سه نفر بودیم.واییی آدم از دست نیوشا و مهران روانی میشه.همش دعوا میگیرن. نیوشا به مهران گفت آهنگ بعدی نظر من راجع به تو .ای جااان عجب آهنگی اومد.این بود: میخوام تلافی بکنم چشمای تو یادم میاد میخوام برم از پیشه تو .... جالب بود.مهران یکم ناراحت شده بود.منم گفتم خوب اشکال نداره.آهنگ بعدی هم نظر مهران راجع به نیوشا.اونا هم قبول کردن.این اومد: گریه های تو واسه من دیگه هیچ رنگی نداره نمیخوام بامن بمونی توبرو از روزگارم دیگه جایی نداری توی این قلب شکسته زندگی باتو محااااال خیلی جالب بود.دقیقا در جواب نیوشا بود.مهران ساعت ۱۱ بلیط داشت.میخواست بره تهران.ساعت ده باید میرفت خونه وسایلشو جمع کنه.خداحافظی ای بسی طولانی کردیم.این حمید هم بد جور با ما همکاری میکرداااا.نیوشا با مهران تا بیرون سالن رفت.وقتی داشتیم خداحافظی میکردیم این آهنگ بود: وقته رفتن نمیخوام ببینمت میدونم ببینمت کم میارم اگه یگ لحظه فقط نگام کنی دلمو پشت سرم جا میزارم اگه خونسذد نگام به دل نگیر دل تو یه روز ازم خسته میشه ..... خداروشکر دیگه مهران رفته بود بیرون و خنده های منو نیوشا رو ندید.اگه میفهمید......... نازی.دلم واسش تنگ شده.دوشنبه یا سه شنبه بر میگرده. ماهم ساعت ۱۱ که کنسرت تموم شد برگشتیم.تو حیاط رو زمین نشسته بودم تا احمد بیاد دنبالمون بریم النگ دره. همین یا علی منم از میلاد که مدیر گروه بود در این مورد پرسیدم.اونم یه لینک برام فرستاد و گفت توش عضو شو که هرکار کردم نتونستم.بهش گفتم .گفت عیبی نداره کارتو با من. قرار بود اینبار بچه ها برن آبشار زیارت.منم چون اونجا کسی رو نمیشناختم و تنها بودم بهش گفتم که با خواهرم نگار میام.میگفت همه بچه ها تا ساعت ۸ فلکه کاخ جمع میشن بعد با ماشین میان بالا.که من قبول نکردم.گفتم ما تا اون موقع نمیتونیم خودمونو برسونیم شما برین ما خودمون ماشین داریم میایم. خلاصه روز جمعه که میخواستیم بریم نیوشا و مهران و احمدم اومدن. حالا وقتی رسیدیم اونارو نتونستیم پیدا کنیم احمد هم دور زد رفتیم سفید چشمه.وااااااااااای تنها روزی که تو این ماه به من خوش گذشت اونروز بود.خیلی خوب بود.نیوشا رو پایین گذاشتیم خودمون(من مهران نگار احمد)رفتیم تا چشمه ی بالا. خییییییلی خوش گذشت.راستی بهنامم دیدیم(همون دوچرخه سواره)نمیدونم مهران به اون حسادت میکرد یا ازش بدش میومد چون همش با حرص نگاهش میکردو زیر لبی فحشش میداد. احمدو نگار زودتر رفتن پایین که ماشینو بیارن.بهنام یکم دورتر از ما نشسته بود رو تنه درخت.منتظر دوستاش بود اما مهران حرصش میگرفت.بعدم چایی گذاشتو رفت بهنامو صدا کرد گفت بیا چایی بخور خستگیت در بره(میخواست حرص منو در بیاره.فکر میکرد با این کارش منو میتونه عصبانی کنه.تو خیالش فکر میکرد من از اون جوجه فنچول خوشم میاد)بهنامم که بنده خدا از روز اول از مهران میترسید عین موش یه گوشه نشسته بود.چاییشو خورد بعد دوستاش اومدن رفت. راستی نانازم با خودمون برده بودیم(خرگوشه نیوشا)اینقدر شیطونی میکرد که خسته شده بودیم.اونقدر که علف و برگو .... خورده بود وقتی برگشتیم خونه وسط اتاق ولو شده بود. دیروز و امروز با نیوشا و مهران و وحید پسر عمه مهران میرفتیم بیرون.همش هم کافه. فردا هم دوباره میخوایم بریم کوه.خدا عاقبت مارو بخیر کنه از الان دلم شور یک شنبه رو میزنه.واسه کلاس ویلن.زیاد تمرین نکردم.میترسم خراب کنم یا علی بعد از اون روز یادمه که یک شنبه بود که مهران بهم زنگ زد.ظهر بود.یه جوری صحبت میکرد.هی میگفتم حرفتو بزن ولی اون هی قول میگرفت ازم که بعدش ناراحت نشم و کاری نکنم.بالاخره زورش کردم که حرفشو بزنه مهران :تو یه وبی داشتی که توش خاطراتتو می نوشتی -خوب؟(عصبانی شده بودم)رفتی سرش خوندیش آره؟آدرسشو از کجا گرفتی؟نیوشا بهت داده بود نه..............(اصلا مهلت نمیدادم که حرفشو بزنه) مهران:آره.از صفحه ی اول تا آخرش.حالا چرا رنگت پرید؟ -اتفاقا برعکس.راحت شدم.چیزایی که باید تو روت میزدمو خودت فهمیدی.حالا دیگه بهتر شد.اما خاطرات آدم یه چیز خصوصیه.باید قبل از اینکه میخوندیش ازم اجازه میگرفتی.اینکارت یه نوع بی ادبی و بی احترامی بود. خلاصه در این مورد صحبت کردیم.بعدم کلی قسمم داد که نیوشا نفهمه.بعد قطع کرد.نیم ساعت بعد دوباره زنگ زد.گفت نگین نری به کسی بگیا.اصلا بهم ریختم.نگیا منم خیالشو راحت کردم که نمیگم. گفت فردا که مبعثه اگه کلاس نداری بیا با بچه ها بریم جنگل.میخوایم شبم اونجا بمونیم.منم گفتم شاید اومدم.قول نمیدم. دوشنبه ۲۹/۴/۸۸ دوباره زنگید کفت ما ساعت ۴ میریم جنگل توهم بیا. منم رفتم خونه نیوشا وسایلو جمع کردیم.رفتیم دونبال مهلا.مهران با دوستش رفته بود بیرون.گفت ما بریم اون خودشو میرسونه.رفتیم تپه نوراشهدا نشستیم تا مهران اومد.۲دقیقه نگذشت که نیوشا و مهران باهم دعوا گرفتن.بعدشم مهلا با مهران.(بس که بد اخلاقه).مهلا از همون جا قهر کرد و شروع کرد به گریه کردن.۱ساعت که نشستیم مریم خواهر شوهر ندا با مسیحا پسرش که ۳سالشه اومدن پیشمون.جایی که نشسته بودیم خیلی بد بود.همه بسیجی و حذب اللهی بودن.ماهم سختمون بود.وسایلو گرفتیم رفتیم پایین تر نشستیم. هیچوقت بیرون رفتن با اینا خوش نمیگذره.چون همش باید یه گوشه بشینیم و همدیگه رو نگاه کنیم.همین منم که حوصلم سر میرفت به مهلا میگفتم بیا بریم تو پارک بشینیم حداقل دوتا آدم غیر از خودمون هست که نگاش کنیم. ساعت ۱۰ بود که شوهر مریم بهش زنگ زد گفت از شیراز براشون مهمون اومده.مهلا هم که از مهران ناراحت بود گفت منم میخوام برم خونه.هرچی بهش گفتم نرو گوش نکرد.هی میگفت اگه تو الان جای من بودی مهران میومد نازتو میکشیدو ازت معذرت خواهی میکرد(نیاد.کسی زورش نکرده که)خلاصه اونم رفت.موندیم منو نیوشا و مهران.قرار شب موندنمونم که کنسل شد.منتظر موندیم تا احمد بیاد دونبالمون برگردیم. باااااز من حوصلم سر رفت.اینبار شیطنتم گل کرده بود.حالا که مهلا نبود میخواستم مهران و اذیت کنم.وای بنده خدا رو چقدر اذیت میکردم.دلم براش میسوختا.ولی حرصش که در میومد خوشحال میشدم ولی بعد دیگه بحثو جدی کردم.گفتم پاشو(دراز کشیده بود) میخوام بزنم تو صورتت ببینم چیجوریه.اونم گفت اگه تو بزنی منم میزنم. منم گفتم اون موقع باید بری بمیری که دست روی یک خانوم بلند کردی. خلاصه این گفت و گوها ادامه داشت.اون قبول کرد که بزنم تو صورتش.البته اونم گفت بعدش اونم باید بزنه که منم قبول کردم.اما قبلش ازش کلی قسم و قول گرفتم که بعدش نباید ناراحت بشه(اخه من خیلی محکم میزنم.حالا طرفم هرکی میخواد باشه) آخ خ خ خ خ اگه بدونین چطور خوابوندم در گوشش.فقط ۵دقیقه صورتشو نگه داشته بود.ناگفته نمونه که گریه هم کرده بود نیوشا که همون موقع گفت آخیییییش.دلم خنک شد. اخی.دلم براش سوخت.خودم اشکاشو پاک کردم.بعدم گفتم حالا نوبت تو.بزن ببینم.اونم بعد از اینکه یکم دردش کمتر شد گفت واقعا اصلا فکر نمیکردم اینجوری بزنی.باور کن تاحالا از بابام هم چنین سیلی ای نخورده بودم. گفتم آخی.اشکال نداره بزرگ میشی یادت میره.حالا بیا بزن دیگه. اونم دستشو میاورد بالا که بزنه من جیغ میکشیدم و میگفتم خیلی خری اگه یه خانومه محترمو بزنی اما چون قول داده بودم بازم میگفتم اشکال نداره بزن.یه بار از دهنم پرید بهش گفتم بیشعور اونم گفت بیخیال تو مردش نیستی بعد رفت کنار اتیش.دیگه اینقدر اصرار کردمو قرقر کردم تا لجش دربیاد و بزنه ببینم چیکار میکنه. اونم یهو عین گاو(بلا نسبت گاو)پرید و یه سیلی تقدیمم کرد.نمیخوام ادعا کنم که ناراحت نشدم یا درد نداشت.چرا محکم زد.اما جی خوبی نزده بودواسه همن زیاد دردو حس نکردم.(عزیزان من سیلی زدن قاعده داره.مثل این آقا مهران رو گونه ی طرف نزنین چون فقط خودتونو خسته میکنین اونی که زدیش دردو زیاد حس نمیکنه.حالا یاد گرفتین؟؟؟؟؟) ناراحتم شدم.اما چاره ای نبود.قول داده بودم.پس دیگه نباید ناراحت میشدم.۲دقیقه بعد احمد اومد.شام خوردیم .موقع شام مهران ادا در میاورد مثلا هنوز صورتش درد میاد.منم گفتم بیخیال فراموش کن.اون گفت من میترسم تو فراموش نکنی.گفتم من همون لحظه از یادم رفت.چون نمیخوام روزمو خراب کنم. برنامه ی روز جمعه رو شب مینویسم.الان هم خسته شدم هم میخوام برم بیرون.اگه غلط املایی دارم ببخشید.وقت روخوانی ندارم یا علی ” من بی تو هیچم اگه عاشقت نبودم اگه دل به تو نبستم اگه شِکوه دارم از تو دل کنده بودم اگه همزبون نبودم اگه سرد و مرده بودم اگه شِکوه دارم از تو داداش بهنود مرسی.خیلی ماهی شب بهش زنگ زدم گفتم فردا چه ساعتی حرکت میکنیم؟گفت ساعت ۷ میام دنبالت.حالا من ساعت ۵ بیدار شدم.تا ۶ آماده شده بودم و نشستم یکم تلویزیون تماشا کردم تا ۷.ساعت شد ۷:۱۵ نیومد.اعصابم خورد شد.آخه همیشه بدقولی میکنه.هیچ وقت سر موقع کاراشو انجام نمیده.حالا هرچی بهش میزنگم هم گوشی خودش هم گوشی خواهرش رو سایلنت بوده و نمیفهمیدن.جفتشون خواب مونده بودن. زنگ زدم و کلی قر زدم سرش.بعدم گفتم من سر پل وایمیستم زود بیاین اونجا.خلاصه با نیوشا رفتیم اونجا.تا مهران و مهلا بیان ساعت شده بود ۸.تاکسی گرفتیم و رفتیم ناهار خوران.دیگه از اینجا کارمون شروع شد. هنوز ۲قدم راه نرفته بودیم که نیوشا خانوم شروع کردن به قر زدن که وااااااای مهران من حوصله بالا رفتن ندارم و پاهام درد میکنه خستم و از این بهانه ها(آقا مسلم تحویل بگیر) دیگه مهران به زور دستشو میگرفت می کشیدش بالا.تا چشمه رفتیم دیگه نیوشا نیومد ماهم همونجا نشستیم بساطمونو پهن کردیم.مهرانم رفت دنبال چوب جمع کردن و چایی درست کردن و قلیون.ما روی یه تپه نشسته بودیم که زیر اون ۵تا پسر از شب قبل اومده بودن و چادر زده بودن.یکیشون شلوارک گل گلی پوشیده بود.نیوشا می خندید میگفت نگین این شوهر توها خلاصه بعد از چایی خوردن و رفع خستگی شروع کردیم به اذیت کردن مهران.مهلا خواهرش که اصلا نمیتونه حرفی بهش بزنه.چون تو خونه دمارش رو در میاره.ندا هم زیر زبونی یه چیزایی میگه.اما چون نمیتونه به من چیزی بگه تا میتونم سربه سرش میزارم.البته اونم نمیشینه نگاه کنه ها.اونم جواب میده اما همیشه آخرش میگه تسلیم.تو بردی من و مهلا حوصلمون سر رفته بود رفتیم قدم بزنیم.یه گروه پسر هم سن و سال ما با دوچرخه از کوه بالا اومده بودن.واسمون سوال شده بود که این خنگولا چرا دوچرخه آوردن؟؟؟؟اخه راه خیلی سخت و ناهمواره از یکیشون پرسیدم گفت دوچرخه رو میاریم بالا بعد با دوچرخه لیز میخوریم میایم پایین.رو یه سنگ نشستیم آهنگ گوش دادیم بعد رفتیم پیش بقیه.دیدم نیوشا تنهاس.گفتم پس مهران کو؟گفت رفته پیش شوهرت(همون شلوارک قرمزه) همه پسرا باهم رفته بودن تو چادر و نمیدونم چیکار میکردن.من ناراحت شدم که چرا مارو ول کرده رفته هی بهش میزنگیدم تا اعصابش خورد بشه.اونم یه بار از چادر اومد بیرون خندید گفت اینقدر که تک زدی گوشیم خاموش شد.خلاصه بعد از ۴۵دقیقه اومد منم باهاش دعوا گرفتم اونم قهر کرد.پسر گنده خجالت نمیکشه.عین بچه ها قهر میکنه. منم اهمیت ندادم.دوباره با مهلا رفتیم بگردیم که دوچرخه سوارارو دیدیم.باهاشون صحبت کردیم.گفت امروز واسه سومین بار داره از کوه میره بالا. خیلی دوست داشتم ببینم چطوری اینکارو میکنه واسه همین وقتی گفت اگه دوس دارین بیاین باهم بریم همراهش رفتیم.البته به مهران گفتم بعد رفتم.(که بعدا نق نزنه) خلاصه با مهلا و اون پسره که بعدا فهمیدیم اسمش بهنامه رفتیم بالا.یه کوچول حرف زدیم.ذرست هم سن من بود.رشته فنی میخوند.دیگه خسته شدم گفتم بریم پاین دیگه.اونم که دیگه از دوستاش جدا شده بود قبول کرد. وااای اینقدر باحال میرفت.خیلی ماهر بود.رسیدیم به جایی که نشسته بودیم ازش خداحافظی کردیم. که مهران گفت تو و مهلا برین پایین ما بعد میایم.رفتیم پایین رو صندلیا نشستیم که دیدیم دوباره بهنام برگشته.کناره ما وایستادو کلی حرف زد.در حین حرف زدن همش با چرخش اینور اونور میرفت.مهران که اومد گفت از پله ها برین بالا بشینین تا احمد بیاد دنبالمون.از دور میدید که داریم با بهنیم می حرفیم.واسه همین در گوش مهلا گفت اگه بهش شماره داده باشی وای به حالت. منم از این حرفش واقعا ناراحت شدم.از قبل هم که باهاش قهر کرده بودم دیگه حتی از کنارشم راه نمیرفتم.وقتی رفتیم پیش نیوشا با طعنه بهش گفت خانوما داشتن با اقا بهنام حرف میزدن. منم عصبانی شدم باهاش بحث کردم.به خدا اگه مهلا و نیوشا نبودن میزدمش آخرم گفتم :من هیچ حرفی با تو ندارم. اونم گفت آخ جون(دقیقا جوابی بود که همیشه وقتی مهران به شوخی قهر میکرد بهش میگفتم) من ازشون جدا شدم رفتم رو یه سنگ نشستم.نیوشا و مهلا همش میومدن که مثلا جای اون معذرت خواهی کنن.مهلا می گفت نگین باز خوبه که تو اجازه داری حرفتو راحت بزنی.ما که اگه حرف بزنیم کارمون ساختس. احمد که اومد رفتم پیشش نشستم اون یکم شوخی میکرد که بخندم.اخرهم مهران اومد پیشم عذر خواهی کرد.به ظاهر بخشیدم.ولی یادم میمونه. از مهران بدم میاد از مهران بدم میاد از مهران بدم میاد از مهران بدم میاد ازش بدم میاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد بهبه.بعد از مدتها اومدم به وبم سر بزنم وااااااااااااای همه نظر خصوصی دادین و تهدید کردین.دستتون درد نکنه.بابا بچه که زدن نداره بازم به معرفت بعضیا که مارو بی معرفت و نامرد میدونن.دم همتون گرم.خیلی گلین.هیچ گله ای هم نیست.هرکس یه نظری داره دیگه. بگذریم از کجا شروع کنم؟؟؟؟؟نمیدونم. آها چند روز پیش تو خونه بحث انتخابات و این خرابکاری های ما بود.مامان . بابا که همیشه بی طرفن دوست ندارن ما تو سیاست باشیم.اما برعکس ما ۳تا خواهر سرمون درد میکنه واسه این کارا.از چیزیم نمیترسیم. مامان به من میگفت دیوونه با اینکارات اگه گیر بیفتی باید تا آخر عمرت همین جا بمونی و بپوسی.قید تحصیل تو کشور دیگه رو هم بزنی.چون ممنوع خروج میشی.اقامت هم بهت نمیدن. منم میخندیدم و میگفتم عزیز کاری نداره که.یه منگل مثل مهران و میگیرم عقد میکنم بعدم از راه آبی روسیه در میرم چون شوهرم تو ایران مونده بهم اقامت مبدن را۳۰ احمد واسه نیوشا یه خرگوش ناناز خریده.اینقدر کوچواو و نانازهههههههههههه.گوگولیه منه. منم دلم کوالا میخواد برنامه های تابستان رو هم فعلا اینجوری تنظیم کردم.شنبه و ۲شنبه کلاس زبان.۱شنبه ها هم ویلن وااااای که چقدر ویلنمو دوست دارم.هیچ وقت روز اول کلاسمو یادم نمیره.خیلی اوایل برام سخت بود جناب (.)که کامنت خصوصی گذاشتی و واسه من شاخ و شونه میکشی.چیزایی که گفتی جرات بزرگ تر از خودتم نیست.احترام خودت و نگه دار.پدر من از حمایت کننده هیچ احمقی نیست.اگرم تونستی منو پیدا کنی یه جاییزه داری . خوب مهلا جون من چیکار کنم خطا خرابه.هرچی میزنگم نه من صدا تورو میشنوم نه تو صدا منو. فردا قراره با مهران و مهلا خواهرش برم کوه.شایدم نیوشا اومد.البته هنوز قطعی نیست.تا شب معلوم میشه یا علی
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اینقدر گریه کردممممممممم.بهنودم وقتی دید اینقدر واسش ناراحتم گفت وقتی بیام ایران برات یه خرگوش میگیرم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اینجوریمون میکرد.
![]()
نیوشا گفت ما کاری به شما نداریم.شما رو میرسونیم خودمون میریم یه جای دیگه.خلاصه رفتیم سمت زیارت.قبلش میلاد به من زنگید گفت که همه رسیدن ابشار.منم گفتم داریم میایم.![]()
![]()
![]()
![]()
تو باورم نکن
خیسم ز گریه
تنهاترم نکن
عاشق نبودم
تا با تو سر کنم
آتش نبودم
خاکسترم نکن
اگه بی تو زنده بودم
تو بمون که بی تو
غصه می خورم
اگه این منم که هستم
ولی از هوای گریه ات پرم
اگه بی قرارم از تو
تو بمون که آشیانه ام تویی
به هوایت ای ستاره
به تو می رسم دوباره
اگه عاشقم بهانه ام تویی
از هم زبونیت
پنهون نکردی
از من نشونیت
من پا کشیده م
از عهد بسته ام
تو پا فشردی بر مهربونیت
اگه مهربون نبودم
چه کنم دل این، دل شکسترو
اگه پر نمی گشودم
به تو بستم این دو بال خست رو
اگه بی قرارم از تو
تو بمون که آشیانه ام تویی
به هوایت ای ستاره
به تو می رسم دوباره
اگه عاشقم بهانه ام تویی “
![]()
همه هم میخندیدن.(نامردا)![]()
ماشاالله همه تون کلی با نظراتتون سرکیفم اوردین.![]()
![]()
![]()
(اینگار بچه بازیه.همینجوری گفتم بخندیم)
خیلی نازه![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


